ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

من دوستمو کشتم!

وقتی بچه بودم خاله ام یه فنچ بهم داد اونقدر دوستش داشتم و باهاش بازی میکردم که فنچِ دیگه از من نمی ترسید، وقتی دستم رو میبردم تو قفسش روی انگشتم می نشست میذاشتمش روی شونم و به یاد اون کاپیتان جک داستان جزیره گنج که همیشه یه طوطی روی شونه اش بود، تو خونه راه می رفتم، گاهی پرهاشومی شستم می پیچیدمش تو حوله می بردمش تو تختم و کنار هم می خوابیدیم! تا پرهاش خشک بشه، گاهی وقتی بیدار می شدم می دیدم نیست! می رفت تو خونه واسه خودش میگشت، یه روز صبح اومدم بالای قفسش و دیدم یه گوشه کز کرده و سرش لای پرهاشه، نفهمیدم چشه رفتم بعد دو ساعت وقتی برگشتم دیدم مرده.
اونقدر گریه کردم و نازش کردم که مادرم باهام دعوا کرد که نباید واسه یه حیوون اینطوری کنی! خودم بردمش تو باغچه دفنش کردم، این ناراحتی من اونقدر بین آشناها و فامیل معروف شده بود که حتی وقتی یکی از دوستای بابام منو دید بهم تسلیت گفت! اول نفهمیدم واسه چی داره تسلیت میگه اما بعد دوزاریم افتاد! فکر نکنید دلش واسه ام سوخته بود داشت مسخره ام میکرد!
از اون روز به بعد دیگه دلم نمیخواد حیوون خونگی داشته باشم.

قدیما منو خواهرم همیشه سفره عید رو می چیدیم  مادرم حوصله این کار رو نداشت، من هم همیشه ماهی قرمز سفره رو میخریدم همیشه هم اون ماهی قرمز خوشگل فیلم بادکنک سفید تو ذهنم بود اما هیچوقت ماهی اونجوری پیدا نمی کردم، الان چند سالی میشه خواهرم و مادرم باهم سفره رو می چینن، من حوصله این کارو ندارم! دیگه ماهی هم نمیخرم،  امسال خواهر بزرگم واسمون خرید، یکی واسه خودشون یکی هم واسه ما.
 بیشتر اوقات دیر از خواب پا میشم یا صبحانه نمی خورم، یا گاهی که میخورم فقط یه چایی با یکم شیرینی، بیشتر اوقات شیرینیم رو پودر میکنم و میریزم تو تُنگ ماهی! ماهی هم میاد بالای آب و خورده های شیرینی رو میمکه، اوایل واسه این اینکار رو میکردم که تنهایی صبحانه نخورم اما الان دیگه ماهی دوستم شده انگاری دارم با دوستم صبحانه میخورم! وقتی شیرینی های پودر شده رو میریزم براش همچین میپره که فکر میکنم الانه که از تنگ بپره بیرون! میخندم و نگاش میکنم اما ته دلم می ترسم!
 اون داستان بالا رو یادتونه که بهتون گفتم؟ لابد فکر کردین چرا اون داستان رو براتون تعریف کردم، راستش من باعث مرگ اون فنچ شدم! اینو مادرم یا نمیدونم شایدم بابام بهم گفت! یادتونه بهتون گفتم پرهاشو می شستم؟ همین باعث شد که مریض شه و بمیره اما من نفهمیدم که اینکارم باعث مریض شدنش میشه و شده. وقتی هم فهمیدم که دیگه اون مرده بود، و نمیدونم اونها یعنی پدرم یا مادرم چطور دلشون اومد که اینو به منِ بچه که داشتم گریه میکردم و جسد اون فنچ تو دستم بود، بگن به جای اینکه دلداریم بدن تا گریه نکنم یا اینکه مثلن بگن اون الان توی یه دنیای بهتره و الان داره پرهاشو میشوره! (خب من بچه بودم، نفهم بودم!)
الان هم می ترسم یه روز که دوباره دیر از خواب پاشدم و دارم میرم که چایی بخورم و شیرینی بردارم که پودرش کنم که بدمش به ماهی تنگ خالی باشه و پدرم یا مادرم بهم بگن خودت کشتیش! از بس که شیرینی دادی بهش!


پی نوشت: امروز رفتم بابامو بوسیدم و یه آلبوم موسیقی رو بهش دادم که تو ماشین گوش بده، بخاطر جر و بحثی که چند روز پیش باهاش داشتم (هیچوقت با هم کنار نیومدیم) خواستم از دلش دربیارم، امشب تو ماشین نشسته بودم  و منتظر شنیدن همون آلبوم بودم که یه آهنگ مزخرف و رو اعصاب که نمی دونم مال کدوم خری بود تو مایه های ساسی مانکن داشت به گوشامو و مخم ت جاوز میکرد! عصبانی شدم و آلبوم موسیقی که تو داشبورد ماشین پرت شده بود و برداشتم و از ماشین پیاده شدم!

پی نوشت2: دلم میخواد اونی که بهم گفته بود تو فنچت رو کشتی بابام باشه!
پی نوشت3: میدونم بابام هیچی برام کم نذاشته اما هیچوقت منو درک نکرده.

۱۱ نظر:

  1. خیلی ناراحت کننده میشه که اطرافیان آدم آدم رو درک نکن ... اما می دونی فاجعه کجاست؟ وقتی که خودت خودتو درک نکنی ... یه کاری رو با تصمیم خودت انجام بدی بعد که خراب شد خودتو سرزنش کنی ... اونوقته که خودتم دوست نداری ...
    پ.ن : اگه ماهیتم رفت پیش فنچت تقصیر خورده شیرینی های تو نیست بدشانسی خودش بوده که بازم نمی تونه شیرینی بخوره و خوش شانسی داشته که تونسته تا اون موقع شیرین کام باشه :)

    پاسخحذف
  2. داستان تکراری پدر ها و مادر ها! منم همین مشکل رو با مامانم دارم. عادت کردیم دیگه، مگه نه؟!

    پاسخحذف
  3. آخی... چه ناز بود این روند ِ صبحونه خوردنت !
    درک ِ متقابل !!!!!!!!!

    پاسخحذف
  4. سلام. چقدر بااحساس و قشنگ نوشتیش. منم از این تجربه ها دارم. یه بار تو بچگی داشتم دور حیاط می دوییدم که بی هوا پام رفت رو جوجه ماشینی م و ریغش دراومد. هنوز اون جوجه و گریه هام یادمه.
    امیدوارم هر روز با ماهی ت صبونه بخورید.
    مورد آخر هم عادی و غم انگیزه که کاری ش نمی شه کرد.

    پاسخحذف
  5. هرسال وحشت داشتم ماهی عید بمیره تا اینکه یه بار بابام رفت دوتا ماهی قرمز بزرگ خرید و گفت ابشون را تو عوض کن منم چون گفته بودم ماهی قرمز کوچیک می خوام لج کردم . چند ساعت بیشتر طول نکشید که چون جاشون تنگ بود مردن! منم ساعت 12 شب(1سال تحویل می شد) تا خوده سال تحویل نشستم گریه کردم!!!
    تا سال ها ماهی سر سفره نمی ذاشتم. پارسال اونجایی که کار می کردم یه ماهی عیدی داد که تا امسال باهامون بود هم اسم داشت هم باهاش حرف می زدیم و... ولی بعد از تحویل از ترس اینکه بمیره اونم بعد از این همه عادت بردمش دادم به اکواریومی و نشستم تو ماشین مثل بچه ها گریه کردم! همیشه از اینکه بابام با حیوونها این قدر نامهربونه .....

    پاسخحذف
  6. اون ناشناس چقدر شفاف گفته همه چی رو. ما همیشه اطرافیانمون رو فراموش می کنیم.

    پاسخحذف
  7. درود علیرضا جان
    مرسی که بهم سر زدی و مرسی از یادآوری اسم اون آقای ترانه سرا...من فراموشت نکردده بودم - گاه و بیگاه بهت سر میزدم و یادداشتهای مجازیت رو میخوندم اما کامنت نمیذاشتم...اما در خصوص پستت باید بگم که منم عاشق حیوانات هستم(چه خونگی چه خیابونی یا جنگلی) حتی میتونم بگم اونا رو بیشتر از آدما دوست دارم وخاطرات خیلی قشنگی ازشون دارم نه که بچه ی شمالم واسه همین به وفور از انواع مختلفشون در دسترس مون هستند(:)
    تا بعد
    موفق باشی

    پاسخحذف
  8. من فكر مي كنم همه داستان فنچ و ماهي بهونه اي بود براي اين جمله آخر پا نويس
    درك مي كنم
    من ديروز زدم با مشت شيشه در اتاق پذيرايي رو شكستم دستم خوني شد با لگد زدم به اون يكي در پام كبوده الان با كله رفتم توي مانيتور خدا رو شكر مانيتور هيچيش نشد همه ش و همه ش از دست مادرم
    پيش مياد ديگه
    سلام
    اون سه تا فيلم ايرج كريمي رو حتما ببين حيفه نبيني شون

    پاسخحذف
  9. درود علیرضا
    اول که فیدت درست شد به سلامتی
    دوم : با پستت خیلی حال کردم
    داستان فنچت من رو به فکر واداشت که شاید همیشه اون هایی که می رن و ترکمون می کنن و مشکلات دیگه همیشه اونطور که ما فکر می کنیم نیست و همش تقصیر از اونا نیست و خودمون مقصریم!!!

    چه پدر و فرزند آشنایی!

    پاسخحذف
  10. منو هم هیشکی درک نمی کنه . پدر من هم همین طوریه اصلا یه عالمی داره واسه خودش!!
    سلام علیرضا ببخش که بهت کم سر می زنم
    اصلا روحیه خوبی ندارم خیلی ریختم به هم
    همه اش می خوابم حوصله دانشگاه رو هم ندارم
    حوصله خودم هم ندارم.

    پاسخحذف
  11. جالب نوشتي
    كاش حيوونا اسباب بازي هاي بچگي هامون نمي بودند !!
    راستي چرا جوجه كوچولوهاي رنگي اسباب بازي هاي بچه كوچولوها شدند!!!!!!!

    پاسخحذف