ه‍.ش. ۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

در فراق خانه پدری

من وقتی 11 سالم بود،تنها برادری که داشتم و به تازگی هم از کالج فارغ التحصیل شده بود اومده بود خونه که بمیره! پدرم قلبن بهش افتخار میکرد، یادم میاد که رفتم داخل، سالن بزرگ و تاریکی بود که تابوت برادرم توش بود، آیینه ها وهمه چیزورو با پارچه سیاه پوشونده بودن، پدرم اونجا نشسته بود (اشاره به یک مبل) رنگ پریده وبی حرکت واصلن متوجه من نشد، من اونجا ایستادم به یه مدت طولانی، بعد رفتم به زانوش افتادم،اونم خیلی بی احساس بازوش رو دور من حلقه زد، من سرمو گذاشته بودم رو سینش وصدای قلبشو میشنیدم، هر دومون در سکوت کمی اونجا نشستیم، اون به این فکر میکرد که کشتی تمام آرزوهاش با از دست دادن پسر عزیزش درهم شکسته ومنم نمی دونستم چی میشه گفت ویا چیکار میشه کرد که خلائی رو که تو سینه اش ایجاد شده پر کنه؟ بالاخره آه عمیقی کشید و گفت: آه دخترم! کاش تو پسر بودی!
بازوهامو انداختم دور گردنشو گفتم پدرمن هم به همه چیزهایی میرسم که برادرم رسیده بود! تمام اون روز وتا پاسی از شب به مشکلات پسر بودن فکر میکردم! فکر میکردم برای اینکه با پسرا برابر باشم عمده کاری که باید بکنم اینه که درس بخونم و شجاع باشم، برای همین تصمیم گرفتم یونانی بخونم وسوار کاری رو با اسب یاد بگیرم، من یاد گرفتم که بر پشت یک اسب با سرعت از روی نرده ها بپرم، لاتین یاد گرفتم ویونانی وهمینطور ریاضیات، 3 سال تمام یکی از پسرای زرنگ شاگرد اول کلاس بود، من همیشه دوم میشدم، در زبان یونانی که دوتا جایزه داده میشد، من تلاش کردم که یکیش مال من بشه، بالاخره هم دومی مال من شد؛
فقط یه فکر توی سرم بود، حالا دیگه پدرم واقعن از من راضی میشد، دویدم توی دفتر کارش، کتابی رو که به زبان یونانی بود وجایزه گرفته بودم گذاشتم روی میزش و گفتم: من موفق شدم!
اون هم کتابو برداشت ودرباره جلسمون سوالاتی کرد، بعد هم در نهایت خشنودی کتابو به من پس داد، انوقت پیشنوی منو بوسید، بعد آهی کشید و گفت: تو باید پسر میشدی!
----------------------------------------------------------------------------------

کالسکه بین شهری منو 20 مایلی مقصدم رسوند، در کمال نا امیدی متوجه شدم که غروب شنبه اس و من در ابتدای مسیری هستم که توی جنگله و اگر میخواستم صبح برای موعضه برسم می بایست کسی رو پیدا میکردم که با درشکه منو میون درختا بگذرونه، این موقعیت خوشایندی نبود چون من داستانهای بدی در مورد راهزنهایی شنیده بودم که در این منطقه بودن ولی از ماموریتم صرف نظر نکردم، وقتی که چندین مرتبه سعی کرم که یک درشکه چی پیدا کنم، مردی با ارابه ای که دو صندلی داشت ظاهر شد تا منو به مقصدم برسونه، فکر کردم مجبورم تا با اون برم ولی از ظاهرش خوشم نمی یومد، اون مردی تنومند بود که چونه ای بزرگ داشت و یکی از چشماش هم انحراف داشت، اما پیش خودم گفتم که شاید ظاهر نا خوشایندش برای سفرهایی باشه که ازمیون این جنگل میکنه وخودش هم شاید از سختی این مسیر شکایت داشت، وقتی حرکت کردیم دیگه هوا رو به تاریکی میرفت، ظرف چند دقیقه ما به دل جنگل فرو رفتیم، من همراهم یک تپانچه داشتم که مدتها باهاش تمرین میکردم که طرز کارش رو یاد بگیرم، به ندرت اونو همراهم میبردم، در این سفر هم مردد بودم که همراهم بیارمش ولی از روی غریزه برگشتم خونه که برش داشتم وانداختمش تو کیف دستی، رفتم روی صندلی عقب نشستم، پشت سر درشکه چی که شونه هاش خیلی عریض بودن! اجازه ندادن من چیزی از منظره مقابل ببینم،اون در سکوتی سنگین به پیش میرفت، خیلی زود تاریکی مثل چادری اطراف مارو پوشوند، دیگه نه می تونستم راننده رو ببینم نه اسبها رو، فقط صدای خش خش برگها رو می شنیدم، با خش خش چرخهای ارابه توی جاده، راننده شروع کرد به حرف زدن، خوشحال شدم چون شنیدن صدای انسان بهم تسکین میداد چون در اون تاریکی حس میکردم دارم کابوس می بینم، بلافاصله پاسخ دادم،بلا فاصله هم پشیمون شدم که این کارو کردم! چون موضوعاتی که برای صحبت انتخاب میکرد ناخوشایند بودند، داستان زنهایی رو که شکنجه شده بودند تعریف میکرد، داستانهای دلخراش با جزئیات وحشتناکشون که از تعریف کردنشون لذت میبرد که متوجه شدم داره پرده دری میکنه! گفتم: نمی تونم به این حرفها گوش بدم، یه مشت حرف زشت زد که یکه خوردم بعد هم اسبها رو متوقف کردف آخرش هم گفت که من حتمن اون رو احمق حساب کردم که تصور کردم اون نمی تونه حدس بزنه من از چه قماشی هستم، من دستمو بردم توی کیفی که روی زانوم بود وتپانچه رو لمس کردم، هیچوقت لمس کردن آرامش اونو از یاد نمی برم! با یه نفس عمیق آوردمش بیرون و ضامنش رو کشیدم،
- هی چی تو دستته؟!
+ یه تپانچه دارم که درست نشونه رفتم به پشت سرت! راهتو برو! اگر وایستی یا حرفی بزنی شلیک میکنم!
هی داد میزد شلیک نمی کنی! جراتشو نداری!
+ ندارم؟ حرف بزنی می بینی جراتشو دارم یا نه!
موهام سیخ شده بود واز اینهمه وحشت پشتم میلرزید، چون این از هر کابوسی که برای یه زن اتفاق می افته ترسناک تر بود، اما اون مرد با دونستن اینکه اسلحه پشت سرش در انتظارشه آرام گرفت، شلاقشو به پشت اسبها زد که باعث سرد اسبها چنان پرشی کنن که منو از روی ارابه به پایین پرت کرد، ولی اون دیگه حرفی نزد، توقف هم نکرد، ولی من نمی وتنستم از اضطراب رها شم، ساعتها از پس هم می اومدن و منم در تاریکی جنگل تپانچه رو در دست داشتم وآماده بودم، می دونستم که اون در درونش از خشم میجوشه وهر لحظه ممکنه بپره به منو و اسلحه رو ازم بگیره برای همین هم تصمیم گرفتم که با کوچکترین حرکتش بهش شلیک کنم! در آخر سپیده دم فرا رسید و به محض اینکه نور آبی رنگش نوک درختای کاج رو لمس کرد ما به شهر کوچیکی رسیدیم که مقصد سفر ما بود، راننده ناگهان گفت: برو پایین همین جاست دیگه!
همونجا موندم، حتی با وجود این هم نمی تونستم بهش اطمینان کنم، بعد از اون همه بیداری بدنم خشک شده بود مطمئن نبودم بتونم تکون بخورم،
+ خودت برو پایین صاحبخونه رو بیدارم کن و بیارش اینجا!
حرفمو پذیرفت، رفت و صاحب هتل رو بیدار کرد، اونم وقتی اومد من از روی ارابه با زحمت زیاد پیاده شدم، ولی هیچ توضیحی ندادم، اون روز صبح سخنرانی کردم، همون طوی که مامور شده بودم اون کارو بکنم، اون ساختمون پر شده بود از هیزم شکنهایی که از اردوگاههای اطراف اومده بودن، ورود اونهمه آدم هیجان ایجاد کرده بود 40 - 50 نفری بودن، وقتی هم که ائانه جمع میکردن در تمام تاریخ اون منطقه مقداری که جمع شده بود سابقه نداشت، ولی زود متوجه شدم که آرامش ناشی از سخنرانی من برای مردا تاثیری نداشته، همون راننده ای که شب پیش منو آورده بود میون جمعیت بود، جریان شب گذشته رو تعریف کرده بود اونا هم میخواستن کشیش زنی رو تماشا کنن که یه تپانچه داشت و به موعظه اش گوش کنن، حتی خود صدای یکیش اونو شنیدم که میگفت: ما که نمی دونیم چی چی میگفت ولی یه چیزی رو خیلی خوب فهمیدیم، این خانومی که من دیدم جنسش شیشه خورده داره!
---------------------------------------------------------------------------------
سفر زندگی رو هرکس به تنهایی سپری میکنه، زن یا مرد فرق نمی کنه، این سفریه که باید تنها رفت، ما تنها به دنیا می آییم، مثل اونایی که قبل از ما از دنیا رفتن، دنیا رو در وضعیتی که برامون عجیب و حیرت آوره ترک میکنیم...
---------------------------------------------------------------------------------
اگه که قراره که قرن نوزدهم با تفکرات قرن هیجدهم اداره بشه و قرن بیستمی هم با افکار نوزده پس همیشه آدمای مرده بر دنیا حکومت میکنن، من ترجیح میدم که قرارداد های موجود رو فدای شادی طرب انگیز زندگی کنم، البته اگه همیشه درگیر این نباشم که مطابق رسومی عمل کنم که برای همه مقبوله!

تله تئاتر "درفراق خانه پدری" به کارگردانی: جک هافسیس و نویسندگی: اوا مریام، بر اساس کتاب: بالغ شدن زن در امریکا
چهارشنبه 8 مهر ساعت 9 از شبکه 4 مشاهده شد! (شنبه 11 مهر ساعت 15:45 تکرار میشه!)

پی نوشت: این همه این تله تئاتر نیست ولی اگه بخوام همشو بنویسم لذت دیدنش رو از دست میدین!
پی نوشت2: احساس میکنم کمی دیالوگهاش تغییر کرده بود، دو چیز منو اذیت کرد سان- سور و صدای بد شبکه 4(صدای هی کم و زیاد میشد)
پی نوشت3: با دیدن "جکی بروگس" هم کلی نوستالژیک شدم!

۵ نظر:

  1. خیلی توی حسش رفتی این همه سال
    منم تا حالا فک می کردم پسری
    البته هنوز هم مطمئن نیستم! چون احتمالا اینا مال تله تئاتر بود نه حرف شما!
    ضمنا اشتباهات تایپی ت رو می بخشم اما خلای درسته نه خلعی، موعظه نه موعضه
    سلام
    ممنون بابت تبریک تولد
    خوبم

    پاسخحذف
  2. وای شاهرخ آبروم رفت! ببخش دیگه وقتی تا ساعت 4 صبح بشینی و تند و تند تایپ کنی این اشتباه ها پیش میاد شرمنده! من پسرم! این دیالوگهای تله تئاتر هستش.

    پاسخحذف
  3. سلام علیرضا جان
    تصدقت گردم این جور اطلاع رسانی ها رو به من پر دردسر زود تر بگو ....که آخرشبی حسرت به دل نمونم که چرا ندیدم ....


    میس شانزه لیزه

    پاسخحذف
  4. سلام خوبم ممنون
    شما خوبی؟

    پاسخحذف
  5. salam webe khoshgeli darin,va kheili ba salighe mataleb ro tanzim kardin,.khoshhal misham pisham biai

    پاسخحذف