‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

زخمی که جوانه شد



 شعر من از عذاب تو ، گزند تازيانه شد

ضجه ي مغرور تنم ، ترنم ترانه شد

حماسه ي زوال من ، در شب تلخ گم شدن
ضيافت خواب تو را ، قصه ي عاشقانه شد

براي رند در به در ، اين من عاشق سفر
واي كه بي كراني حصار تو كرانه شد

واي كه در عزاي عشق ، كشته شد آشناي عشق
واي كه نعره هاي عشق ، زمزمه ي شبانه شد

اي تكيه گاه تو تنم ، سنگر قلب تو منم
واي كه نيزه ي تو را ، سينه ي من نشانه شد

درخت پير تن من ، دوباره سبز مي شود
كه زخم هر شكست من ، حضور يك جوانه شد

واي كه در حضور شب ، در بزم سوت و كور شب
شب كور وحشت تو را ، قلب من آشيانه شد

واي كه آبروي تو ، مرد انالحق گوي تو
بر آستان كوي تو ، جان داد و جاودانه شد

من همه زاري منم ، زخمي زخمه ي تنم
براي هاي هاي من ، زخمه ي تو بهانه شد

هر چه تبر زدي مرا ، زخم نشد ، جوانه شد               ايرج جنتی عطائی


وهمچنین این

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

پاییز و من و پاییز!


از چهرهء طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
پاییز، ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پائیز، ای سرود خیال انگیز
پائیز، ای ترانهء محنت بار
پائیز، ای تبسم افسرده
بر چهرهء طبیعت افسونکار

پی نوشت: وقتی حرفی واسه گفتن نداری و دچار روزمرگی شدی!
پی نوشت2: این عکس رو پاییز پارسال با موبایلم گرفتم.